فاطی و ماتی

و آی عشق ادرکنی...

 "به نام تنها کسی که در زیر باران پشت سرم قدم میزد..."

 

ﺩﺧﺘﺮﮐﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻧﻤﯿﺠﻨﮕﺪ،ﻧﺠﻨﮓ
ﭼﺮﺍ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﯽ
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ،ﭘﺎﮎ ﮐﻦ
ﺩﺧﺘﺮﮐﻢ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﺪ،ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ
ﺑﯿﺎﻣﻮﺯ ﺍﯾﻦ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﺯ ﮐﻨﯽ
ﺩﺧﺘﺮﮐﻢ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻨﯽ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ
ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ
ﺷﺎﯾﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﯾﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺍﺭﺯﺵ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ
ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ ﺟﺎﻥ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﻧﺪ
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻣﻦ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﯾﺮ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺮﺧﯿﺰ
ﺍﺷﮑﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ
ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ﻭﻟﯽ ﺳﻌﯽ ﻧﮑﻦ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﯽ
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﺪ
ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺯﯾﺎﺩ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ﻫﻮﺍ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﺩﺭﮎ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ
ﺩﺧﺘﺮﮐﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﺑﺸﻨﺎﺳﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ
ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭﺕ ﺗﻮ ﻣﻠﮑﻪ ﻫﺴﺘﯽ
ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ؟
ﺭﻧﺞ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ ؟
ﺳﺮﺕ ﮐﻼﻩ ﺭﻓﺖ ؟
ﺍﺫﯾﺘﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ؟
ﻋﯿﺒﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ، ﻧﮕﺬﺍﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﻮﺩ
ﮔﺎﻫﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﯾﮏ ﺩﺭﺩ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ ﺧﺮﺝ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻧﮑﻦ
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﻭ ﻣﺘﻠﮏ ﻧﺜﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻣﻤﻨﻮﻥ ﺑﺎﺵ
ﻣﻤﻨﻮﻥ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻟﻄﺎﻓﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﻇﺮﺍﻓﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺯﯾﺒﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ
ﺗﻮ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺿﻌﯿﻒ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺕ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻨﺪ
ﺁﺭﯼ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻨﺪ
ﺩﺧﺘﺮﮐﻢ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﺘﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺴﺘﯽ
ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ . .
 
 
 
 

[ سه شنبه 1393/04/31 ] [ 20:5 ] [ ف.جالوی نژاد(فاطی طلا و ماتی طلا) ]

[ ]

 

 به نامش

دِماونده تِ تنِ ترمه بومه                            تِ سنگ سر چِش سِرمه بومه

صدا رِ سر هده دشتِ بسوزم                      تِ بـشکـسه دِتـارِ بـرمه بـومـه

با شنیدن نوای حزینی که این دوبیتی زیبای مازنی را می خوانْد، به فکر فرو رفتم که امروزه چند نفر از مازنی ها به زبان مادری خویش سخن میگویند،چند نفر از متولدین مازندرانی دهه های هشتاد و نود با زبان مادری خویش آشنایی دارند و اصلا آیا چیزی از آن میفهمند و یا جمله ای به مازنی میتوانند بگویند ؟

فاجعه در آنجا عمیق تر میشود  که حتی اندک افراد هم سن و سال من که به مازنی سخن میگویند نام زبان خود را نمیدانند چیست و میگویند گیلکی حرف میزنیم!!! و چرا ما مردم مازندران اینقدر خودباخته ایم که هیچ تعلقی نسبت به فرهنگ و زبان خود نداریم تا آنجا که موضوع تحقیق یکی از دوستانم که علوم اجتماعی میخواند و خودش اهل تبریز بود این شد: چرا مازندرانی ها از فرهنگ خود گریزانند!!!؟

بعد ازین که من و هم اتاقی هایم که بهشهری بودند ازین موضوع باخبر شدیم تصمیم گرفتیم با هم مازنی حرف بزنیم اما جای بسی تاسف داشت که وقتی دو کلمه ی اصیل مازندرانی را استفاده میکردیم خودمان از خنده ریسه می رفتیم!!!

حتی نگارنده که با این آب و تاب از زبان مادریش دفاع می کند با یگانه فرزندش به فارسی حرف می زند،حتی وقتی مشغول خواندن اطلاعاتی پیرامون کوروش کبیر در ویکی پدیا بودم و متوجه شدم که می توان مطلب را به مازنی برگرداند و مطالعه کرد از خودم خجالت کشیدم که خواندن مطلب برگردانده شده به مازندرانی برایم سخت و در بعضی از جاها غیرممکن بود! این بود که ترجیح دادم فارسی متن را بخوانم.

اما من به نوبه ی خود سعی کردم در مواردی با این فرهنگ زشت که صحبت به مازنی را خجالت آور میدانند مبارزه کنم و با همسرم در منزل مازنی گپ می زنیم اما  نتوانستم همسرم را قانع کنم که با پسرمان به مازنی حرف بزنیم. او معتقد بود که این کار شنا کردن خلاف جریان آب است و باعث میشود که بعد ها پسرمان در اجتماع مورد تمسخر واقع شود و اعتماد به نفسش را ازدست دهد!  البته او بد نمیگفت واقعیت تلخی را واگو میکرد که من از باور آن بیزارم و اینکه زبان مازندرانی نفس های آخرش را میکشد و در حال احتضارست! و دیری نیست که کسی نفهمد که

سر صوایی و نم نم وارش                           تِ بوردن بوردن و مِ هارش هارش

 

کَوو آسمون رِ کمه سفارش                         مِ دلبر را دره نییره   وارش

 

یعنی چه؟ و برای فهمیدن معنی لغاتی چون ونگ، اشکار، دریو، هِمن و هِدار و ... باید به معدود فرهنگ لغات مازنی رجوع کنند. بسیار متاسفم که به اینجا رسیده ایم و فرزندان ما باید از آهنگ های گروه رستاک بفهمند که زبان مادریشان چه بوده است!!!  کاش کسی از ما مازندرانی ها برای احیای زبانمان و اصلاح این فرهنگ غلط کاری بکند. کاش!!!

[ شنبه 1393/04/07 ] [ 17:10 ] [ حدیث ]

[ ]

به نامش

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم          با اشک تمام کوچه را تر کردم

آن شب که سکوت خانه دق مرگم کرد        وابستگی ام را به تو باور کردم

تمام خانه بوی ترا میدهد. اصلا خانه با هوای خوش تو پر شده. اینجا، زادگاه من، غیاثکلا عجین شده با نام تو، با یاد تو و با خاطرات تو ای مادر مهربان و تو چه شایسته ای  این کلمه ی مقدس را ، مادر را.

ای مهربان پیر خسته ی من، اکنون که در بستر سرد خاک آرمیده ای لختی بیآسای تا سنگینی آن همه تنهایی را که سال ها بر دوش می کشیدی از جسم خسته ات بدر کنی.

ای باغبان پیر مهربان من! چگونه راضی به ترک من تنها شدی؟ باغچه ترا بهانه می کند و درست بعد از رفتنت بغضی  شکوفه کرده میان درختان پشت خانه ات و خاک باغچه ی کوچکت افسرده است. بیا ، بیا و به لبخندی همه را مهمان کن. بیا که داغ تو هر روز در سینه ام  داغ  تر می شود. همه ی پنجره ها بی تاب تو اند! بی تابند و منتظر که تو با دستان پینه بسته ی  مهربانت پنجره ها را باز کنی و سایه  ی نگاهت را بر تمام وسعت خانه بگسترانی. بیا که دستانم سخت محتاج دستان مهربان توست. دستان مهربانت پر از دعا بود. پر از دعا و آرزوهای زیبا که بدرقه راهمان می کردی.

 تمام خانه بعد از رفتن تو به گوش ایستاده تا شاید زبان بگشایی و دلتنگی هایت را با آن ها درددل کنی مثل شب های سرد زمستانی که طبیعت سرد خود را از تو دریغ می داشت درست مثل تمام همسفرانت، طبیعت خود را دریغ می کرد و تو تنهایی ات را با در و دیوار اتاق کوچکت قسمت می کردی.

اینجا همه سوگوار تواند. آسمان خانه، بوته های قدکشیده، درختان باغ، گل نار ها و شالی هایی که نیستی تا قدکشیدن و خوشه کردندنشان را شاهد باشی.

و من...

من نمیدانم  که چند غروب بی تو را باید نفس بکشم اما می دانم هرگز! هرگز انسانی به عطوفت و مهربانی و آشتی طلبی تو نخواهم دید.

آسوده بخواب که تن خسته ات سال ها داغدار تنهایی تمام ناشدنیت بود ای مهربان مادر من!

پ.ن.1: سه شنبه بیستم خردادماه پنجمین سالگرد  پرکشیدن مادربزرگ عزیزم است. لطفا برای شادی روحش یک فاتحه بخونید.

پ.ن.2: این پست رو زودتر گذاشتم چون فردا به خواست خدا راهی غیاثکلا میشم و اونجا دسترسی به اینترنت ندارم.

[ یکشنبه 1393/03/18 ] [ 22:10 ] [ حدیث ]

[ ]

به نامش

یادت هست مادر؟

اسم قاشق را گذاشتی قطار... هواپیما... کشتی...

تا یک لقمه بیشتر بخورم!!!

یادت هست؟

 شدی خلبان...ملوان... می گفتی بخور تا بزرگ شوی... قوی بشی... خانم طلا باشی...

و من عادت کردم هرچیزی را بدون این که دوست داشته باشم قورت دهم...

حتی بغض هایم را...!!!

[ شنبه 1393/03/03 ] [ 23:11 ] [ حدیث ]

[ ]

" به نام تنها کسی که در زیر باران پشت سرم قدم میزد... "

 

سلام دوستان

بعد از چندروز از گذشت روز پدر اومدم تبریک بگم....

البته من روز پدر + چند روز بعدش رو نبودم....

بعدشم که برگشتم واقعا وقت نبود...

بنابراین شما فک کنید به جای "روز" پدر،"هفته" پدر بوده...

مگه چی باباهای ما از معلم ها کم تره....؟؟

تازه جدا از اینها چیزی که خیلی قشنگ باشه و بتونم تقدیم همه باباها،مخصوصا بابای خودم بکنم،پیدا نکردم

تا اینکه این متن رو تو وب "آنتی فیس بوک" خووندم و به نظرم تمام عشقمو به بابای خوفم نشون میده:

 

" پدر  یعنی:

 

اولین مردی که دخترش عاشقش میشه..."

 

ماتی طلا

[ یکشنبه 1393/02/28 ] [ 5:41 ] [ ف.جالوی نژاد(فاطی طلا و ماتی طلا) ]

[ ]

به نامش

بهانه های نوشتنم بسیار است اما وقتی که تبریک روزت بهانه میشود برای قلم فرسایی من حالی دیگر دارم. پدر عزیزم! برای من تکیه گاهی هستی که حتی خواب بی تو بودن کابوسی است که مرا به اعماق بی کسی ها می کشاند! تمام کودکی هایم با خنده ها، اخم ها و دختر نوازی های تو عجین شده است.

بابا ! می دانم اگر نبودی و حرف های دلنشینت رهنمایم نبود در دور باطل دنیا می ماندم و زندگی جز هجمه ای از غصه ها نبود.

بابا ! تو خودت نمی دانی و نمی توانی درک کنی دختر پدری چون تو بودن چه لذتی دارد! وقتی با چشمان درخشانت برایم شعر می خوانی تمام قند های دنیا در دلم آب می شود و من سرشار از حس خوش زندگی میشوم.

بابا ! دروغ چرا!؟ راستش را بخواهی همیشه میخواستم مثل تو باشم. مثل تو متین، شکیب، عاقل و البته مهربان ! اما خودت که بهتر میدانی تو دیگر تکرار نمی شوی حداقل برای من!

بابا ! همیشه دوست داشتم هدیه ای درخورت بیابم  اما میدانم تو دوست داری تا روزی بر فراز قله ی زندگی کتاب تلاش و  کوشش خود را تقدیم وجود سربلندت بنمایم.

بابا ! اینک که بانوی خانه ی خویشم دلتنگ روز هایی هستم که دختر خانه ی تو بودم. دلتنگ سال هایی که با تو گذشت.

پی نوشت: پدر عزیزم! دوستت دارم. روزت مبارک!

 

[ دوشنبه 1393/02/22 ] [ 15:54 ] [ حدیث ]

[ ]

به نامش

ماه رجب میرسد...

نو کنید جامه را، پاک کنید خانه را، گل بزنید قبله را، ماه رجب میرسد

هوش کنید مست را، آب زنید دست را، سجده کنید هست را، ماه رجب میرسد

سیر کنید گشنه را، آب دهید تشنه را، دور کنید غصه را، ماه رجب میرسد

عفو کنید بنده را، ارج نهید زنده را، یاد کنید رفته را، ماه رجب میرسد

امام محمد باقر (ع): هر مومنی را که دوست دارید رسیدن این ماه را به او مژده دهید.

فرا رسیدن ماه رجب بر شما مبارک!               

[ چهارشنبه 1393/02/10 ] [ 14:53 ] [ حدیث ]

[ ]

به نامش

پرچم کمک داور سرنوشت به علامت در آفساید ماندن شادی هایم بالاست! سرنوشت بازی من و تو باهم به تساوی کشیده شد و در حقیقت بازی به نفع تو تمام شد اما تقدیر قانون گل طلایی را منحل کرد تا مبادا تو با گل لبخندت دروازه ی سکوت مرا بشکنی!

شنیدم که تکل از پشت کارت قرمز دارد. نمی دانم آن زمان که سرنوشت به تنها بخش باقی مانده از آرزوهایم پشت پا زد داورها کجا بودند!؟ هیچ کس حتی کارت زرد هم نشان نداد!

تو همان دفاع آخر یا عقلم را به شدت مصدوم کردی! یاد تو دائم با ضربه های آزاد درست کنار دروازه ی دلم را به آتش می کشاند! تو چه آسان مرا از اوج جدول آرامش به آخر دلواپسی کشاندی!

درددل هایم را به سوت نزن. به خدا این سوت های هوایی یک نفس نیست. نگذار از فراق تو در این بازی سخت از دور شرکت کنندگان پیکار جام زندگی حذفم کنند. من با دیدار تو توپ تقدیر را خواهم بوسید و با افتخار پیشکسوتی در عشق برای همیشه با جام زندگی خداحافظی خواهم نمود!

[ سه شنبه 1393/02/09 ] [ 12:3 ] [ حدیث ]

[ ]

به نامش


گاهی دلم برای خودم تنگ میشود!

شاید عجیب باشد اما...

مردی که سال هاست در انتظار آمدن مرد دیگریست

گاهی دلش برای خودش تنگ میشود!!!


اسم شاعر این شعر شعر زیبا رو فراموش کردم و نمیدونم کیه!اگه کسی میدونه کمکم کنه!

[ یکشنبه 1393/02/07 ] [ 1:11 ] [ حدیث ]

[ ]

به نامش                                                                                 

من امروز بعد از مدتها به سراغ آشنای دیرباز خود، قلم  رفته ام و حس غریبی دارم. این غریبگی را در شریان آشنای کوچکم  نیز احساس می کنم. قلم با دستانم بیگانگی می کند و ردپایش اصلا شبیه خط من نیست!!! و من که همیشه تمام خود را در قالب کلمات تهی می کردم، اینک پراز ناگفته ام ! مگوهایی که جز با قلم و به قلم نمی توان  گفت! از دلتنگی هایم برای مادری که بزرگ بود ، از بی بی ای که  برایم ننه بود ! و این روزها در آستانه ی  سالروز  شروع بیماری  دردناکش هستم. از پسرکی که علی نام  دارد و دو ماه است  که  هم بالین من  شده و من از نگاهش  محبت می خوانم  و نمی دانم  که او  در چشمان  من چه میبیند ! از شور عجیبی که  اکنون گرفتارش هستم و  البته من همیشه  دراردیبهشت شیدا می شوم!

نمی دانم  چراا؟شاید چون می بایست در این ماه متولد می شدم و نشدم. شاید این شیدایی از لطافتی است  که  در هوای بامدادان این ماه است که از نفس صبح بوی بهشت به مشام می رسد! بگذریم ، هرچه  هست من  در اردیبهشت  شیدا می شوم و  دلم می خواهد شالی بکارم! دلم می خواهد دلتنگی هایم را شالی بکنم و در جان زمین بکارم! دلم می خواهد از هرچه تعلق است یکباره رها گردم و یک کودک ده ساله شوم! دخترکی  که میان درختان بدود و هراسان،  به  دور از چشمان مادرش پای در  جوی آب بگذارد و از خنکای آب مست شود. دلم می خواهد قلبم را شخم بزنم و بذر زندگی بکارم  و امید نشا  کنم و هرچه زنگار است وجین!!! دلم می خواهد بچگی بکنم!!!                                                                            

دلم  می خواهد  دوباره  سفری به کربلا  بکنم و بروم زیر گنبد امام حسین (ع) و زارزار  گریه  کنم ! کاش دوباره مرا به سوی خود بخوانی آقای شهیدم!         

دلم خواستنی  زیاد دارد اما امروز از پروردگار بزرگم خواستم تا به من در آدم بودن توفیق دهد چه آن که آدمی را آدمیت لازم است! توفیق دهد تا چشم از بدی دیگران بشویم و من بعد هرز نگویم. بد نکنم و حق نخورم. مهربان باشم و برای کودکم مادر. برای پدر ومادرم فرزندی خلف و برای خواهرم همدم. برای شویم همسر و برای دوستانم سنگ صبور و برای روزگار آدم! از خدا خواستم که توفیق دهد تا برای ظهور حجتش دعا کنم، تا لیاقت داشته باشم که خاک سربلند زیرپای امام عزیزم توتیای چشمانم باشد و توفیق یاریش را داشته باشم. از او خواستم توفیق دهد تا برایش بنده باشم.

آه که چقدر امروز با کلمات بازی کردم و خود را در بند واژه ها محبوس!   

قافیه اندیشم و دلدار من        گویدم مندیش جز دیدار من            

خدایا مارا برای خودت زلال کن. ما را برای خودت بساز و روی از ما برنگردان.

یــــا رب ! نظر تو برنگردد                 برگشتن روزگار سهل است! 

حدیثه 5/2/1393                      

[ جمعه 1393/02/05 ] [ 18:18 ] [ حدیث ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،